عاشقی تنها با قلبی پر از حرفای نگفته ... گاهی اوقات میشه که نمیتونی حرف دلت رو بزنی .. اینجوری میشه که همیشه حرفت رو تو دلت میمونه و میشه جایگاهی واسه حرفای نگفته و دیگه جایی واسه عشق کسی و جایی واسه دوست داشتن کسی نداری
| ||
|
تخت های مضحک چوبی مستانه می بلعند اشک چشمم را.......و فرو می خورند.......فریاد های عمیق
غریبیم را در خود ........و این تنهایی ست که به آغوش می کشد تمام بی کسی های هر دویمان
را........خود تنهایم......و تنهایی خودم........چه برازنده ایم در این قامت غربت......من و بی کسی های
شبانگاهیم......
![]() وقتی که دلم نشانت را از من میپرسد... وقتی که چشمم به راه توست... وقتی که دستم دستانت را طلب میکند... وقتی که پاهایم همراهی پاهایت را میخواهد... وقتی که در تب عشقت میسوزم و میسازم... تو در چه حالی دلبرم؟؟؟ جواب اینهمه شور و شوق و انتظار چیست؟ فقط این که : به امید دیدار!؟ کدامین دیدار بی سرانجام؟...
آوار هوس که بر دلم فرو ریخت.....قاب تصور مهربانی ات.....هزار.....
هزار.....آجر یخ کرده به اعماق روحم شکست.....آنجا که چشمان خندانم.....و
کودکی های شادمانه ی آغوشم.....رویای داشتن از دورت را.....به سیلاب
ناکامی فرو خورد..... در هق هق اشک های پی در پی.....و من.....فروختم آن
همه احساس ناب خواستنت را.....به لاشه ی نیمه جان تنم.....که نفروختمش به
آن همه.....احساس بی بدیل تماشاییت.....که از آنت نبود و..... حریصانه می
دریدیش در خیال ارگاسم های شبانه.....و از این تجارت بی سود.....تو را چه
سود.....و.....مرا چه سود نازنین.....مرا خواب نیامدن های چشم .....و......تو
را کام گیری های خیال پردازانه.....یادم تو را فراموش باید .....و یادت مرا به
فراموشی شاید......
![]()
نظرات شما عزیزان: |
|
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |